تبليغاتX
تنها تر از یک برگ

 

به یاد گذشته ی تلخ زیر لب زمزمه کردم ای کاش.....

......

بايد از سنگر بی سنگ تو بر می گشتم
از مدار عشق کمرنگ تو بر می گشتم
بايد آنشب که فروتنانه در ميدانت
من من کشته شد از جنگ تو بر می گشتم
بايد از جنگ تو با هر چه که از من مانده
ترک اسب دست و پا لنگ تو بر می گشتم
عشق تو لحن بد سيل مصيبت بار است
بايد از لحن بد آهنگ تو بر می گشتم
شعر سر سپردن از هجوم دلتنگی بود
بايد از شعرک دلتنگ تو بر می گشتم
بايد آنشب که فروتنانه در ميدانت
من من کشته شد از جنگ تو بر می گشتم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 12:40  توسط مهتاب | 

 ......

من برمی خیزم!

چراغی در دست
چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل می زنم
اینه ئی برابر اینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم.

                                    "شاملو"

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:14  توسط مهتاب | 

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم           با اشک تمام کوچه را تر کردم

دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد         وابستگیم را به تو باور کردم

                                                                             

                                                                                                              "گمنام"

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 7:55  توسط مهتاب | 
بی قرار

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 12:10  توسط مهتاب | 

 فکری توی سرم دور می زنه ....خيلی وقته ....سوال ازلی و ابدی آدم ....چرا زندگی می کنم...گيجم انگار....همه چيز رو دور باطل ميبينم ...هيچی راضيم نمی کنه ..... دنبال بيشترم ...بزرگتر ...بهتر...قشنگتر....و انگار کسی  تو درونم بهم ميگه ...اينجا نيست ... دلتنگ ميشم ... برای  دلی که  آتش گرفت ...ياری که ياری نکرد ....بختی که نه سفيد شد و نه سبز ....دلم از همه  گرفته .... احساس می کنم زندگیم افتاده تو یه Loop....دلم برای کسی ...چيزی....در دوردست ذهنم تنگ می شه ....از اين دور سينوسی زندگی اصلا خوشم نمی آد ....حس می کنم داره دوباره بازيم ميده ......آزارم ميده ...  آرامش کجاس ؟...اصلا هست؟...

خواب....رويای فراموشيهاست

خواب را دريابم

که در آن دولت خاموشيهاست

من شکوفايی گلهای اميدم را در روياها ميبينم .

و ندايی که به من می گويد

گرچه شب تاريک است

دل قوی دار

سحر نزديک است ....(واقعا نزديک است؟.....نمی دونم ....)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:37  توسط مهتاب | 

من صبورم اما . . .

به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم

يا اگر شادی زيبای تو را                 به غم غربت چشمان خودم می بندم .

من صبورم اما . . .

چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !

و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

من صبورم اما . . .

بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .

من صبورم اما . . .

آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:21  توسط مهتاب | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:42  توسط مهتاب | 

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شایدم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
ای دلتنگ من و این بار نور ؟
هایهوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
 سرنهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش  ‚ نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
 چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسوانم از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
 از طلب پا تا سرم ایثار شد
 این دگر من نیستم  ‚ من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سحر بار
گاهواره کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
 ای مرا با شور شعر آمیخته
 این همه آتش به شعرم ریخته
 چون تب عشقم چنین افروختی
 لا جرم شعرم به آتش سوختی

                                                            "فروغ"

                    

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:17  توسط مهتاب | 
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی
است
تنها سر ِ مویی ز سر ِ موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو بیالایم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

                                                 "قیصر امین پور"

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 8:37  توسط مهتاب | 


امروز همه از بهار می گویند و بوسه هاست که به میمنت آمدنش بر گونه ها فرود می آیند.....
اما من اینجا دلم بدجوری تنگ شده  ....

امروز این رو می فهمم که در بهاری ترین لحظات نیز میتوان دلتنگ بود

امروز بيش از هر سال جاي خالي تو را احساس مي كنم.....

امروز بيش از هر روز دلم برايت تنگ شده است....

امروز بيش از هميشه مي خواهمت ... گرم و صميمي... مثل همون روزا....

ميگن روز عيد گريه شگون نداره....ولي مگه مي تونم...

تو نباشي من بخندم؟...

تو نباشي من ...

 

"رفتي و نرفت اي بت بگزيده من                       مهرت زدل و خيالت از ديده من"

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 13:59  توسط مهتاب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
گفتم تمام شد
همه را سپردم به باد
که با خود ببرد تا آن دور
تا پشت مرز روياها .
نمی دانستم هنوز دلم
باز از شنيدنِ بی هنگامِ نام خويش
اين گونه خواهد لرزيد ..


نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
تنهای تنهام
زندانی آزاد
فرازمند
پنجره احساس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان